سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
خون هر آن غزل که نگفتم به پای تست !!!!
 

سه شنبه 2 اسفند 90 , ساعت 10:38 صبح

تو را پیدا نمی‌کنم
مثل یکی از خاطره‌های دیروز
مثل یکی از رنگ‌های کودکی.

گفتی: بنشین مشق‌هایت را سیاه کن، می‌آیم!
گفتی: جایی، نزدیکِ غروب،
نزدیکِ جمعه‌های خسته نرو!
مثل صدا که دیوار نمی‌شناسد
مثل باران که سقف
مثل رود که سدّ،
می‌آیم.

حالا سال‌هاست جایی نمی‌روم
حتی نزدیکِ غروب و جمعه‌های خسته
تو را هم پیدا نمی‌کنم
نه میان خاطره‌های دیروز
نه میان این‌همه تابوت که می‌گذرند!

پس کِی می‌آیی مشق‌هایم را خط بزنی پدر؟!


 


"دوم اسفند سالگرد پرواز ابدی پدرم "


جمعه 23 دی 90 , ساعت 12:38 صبح

 

در شبی سرد در بیست و سه دی ، در سی و اندی سال پیش و در کمتر از یکساعت و نیم دیگر از این ساعت متولد شدم
باز هم سالی از زندگی ام را پشت سر گذاردم ...
ظاهرا هنوز پـیـر به حساب نمی آیم ، اما چه کسی می داند روح آدمها با کدام تـقـویم پـیـر می شود ؟!
به عقب برمی گردم و فقط همان خاطرات روزهای تولدم در سالهای گذشته را که در ذهن مرور می کنم ، سردی جانکاهی همه وجودم را فـرا می گیرد!
به شادی هایی فکر میکنم ...که رنگ باختند، هدیه های که ماندند و هدیه دهندگانی که نماندند... :(((
وااااای ،، با حسرتی تمام آه میکشم
یاد سالهای کودکیم بخیر...
یاد گرمای حضور پدرم که اطمینانی عجیب از تنها نبودن در روزهای سخت زندگی را به من میداد بخیر ...
پـدرم همیشه روز تولـدم را یادش بود با عشق عجیبی در آغوشم میگرفت و با جشنی هرچند کوچک ، غافلگـیرم می کرد، اما حالا
کجاست ...؟!
خودم از چند ماه قبل بی قرار می شدم ، هر سال برای روز تولدم با شروع زمستان ، شروع به شمارش معکوس می‌کردم، حالا نمی‌دانم چه بلایی سرم آمده که دلم می ‌خواهد هیچکس روز تولدم را یادش نمانده باشد،هیچ ‌کس تبریکی نگوید، کادویی ندهد و من قرار نباشد وقتی دلم ازغصه در حال ترکیدن است زورکی لبخند بزنم و شمع های تولدم را فوت کنم !...
زندگی تکرار مکررات شده و روز تولد هم روزی مثل بقیه روزهای خدا !!!
راستش دیگر نه از شنیدن تبریک خوشحال می شوم و نه از نشنیدنش غمگین .بیشتر ترجیح می دهم چنین روزی را با خودم باشم ، تنها باشم ، به یکسالی که گذشت فکر کنم و یکسالی که معلوم نیست چند روزش را باشم ، در چه حالی و کجا ...
شاید تنها خوبی روز تولـد همین باشد که ببینی در این روزگار بی در و پیکر که گاهی اسم خودت را هم فراموش می کنی دور و نزدیکانی که یکسالی میشود خبری از حال و روز هم ندارید ? روز تولدت را بیاد داشته اند !
کسانی که آخرین دیدارشان با تو چندان دوستانه نبوده یا حتی شاید برای همیشه با هم وداع کرده بودید ...
هوس هیچ چیزی ندارم... !
متولد شدم ....... تمام

هوا ابریـسـت و نه چندان سرد
خیابان‌هــا خــلوتـنـد
در چـنیـن روزی به دنیا آمــدم
شایــد آن روز هــم ، هـوا ابری
و خیابانها خــلــوت بودنـــد !
سرمای زیاد آن شب دی را بارها از زبان مادر شنیده ام ...
مـن فـقــط از خیابانی به خیابانی دیگــر پـیچـیـده‌ام …


پنج شنبه 24 آذر 90 , ساعت 10:10 صبح

خسته ام میفهمید؟!


خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.


خسته از منحنی بودن و عشق.


خسته از حس غریبانه این تنهایی.


بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.


بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.


بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد.


همه عمر دروغ ، گفته ام من به همه.


گفته ام:


عاشق پروانه شدم!


واله و مست شدم از ضربان دل گل!


شمع را میفهمم!


کذب محض است،


دروغ است،


دروغ!!


من چه میدانم از،حس پروانه شدن؟!


من چه میدانم گل،عشق را میفهمد؟


یا فقط دلبریش را بلد است؟!


من چه میدانم شمع،واپسین لحظه مرگ،


حسرت زندگیش پروانه است؟


یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن؟!


به خدا من همه را لاف زدم!!


بخدا من همه  عمر به عشاق حسادت کردم!!


باختم من همه عمر دلم را، به سراب !!


باختم من همه عمر دلم را، به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!


باختم من همه عمر دلم را، به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!


بخدا لاف زدم،


من نمیدانم عشق، رنگ سرخ است؟!  آبیست؟!


یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!


عشق را در طرف کودکیم، خواب دیدم یکبار!


خواستم صادق و عاشق باشم!


خواستم مست شقایق باشم!


خواستم غرق شوم، در شط مهر و وفا


اما حیف، حس من کوچک بود.


یا که شاید مغلوب، پیش زیبایی ها!!


بخدا خسته شدم،


میشود قلب مرا عفو کنید؟


و رهایم بکنید،


تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟


تا دلم باز شود؟!


خسته ام درک کنید.


میروم زندگیم را بکنم،


میروم مثل شما،


پی احساس غریبم تا باز،


شاید عاشق بشوم !!!


 


پ ن :


 

آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده...



 



پنج شنبه 24 آذر 90 , ساعت 9:23 صبح

فکر میکنم سه ماهی میشه که اینجا چیزی ننوشتم ،نه اینکه اصلا ننوشته باشم اتفاقا تو روزها و ماههای اخیر درگیر اتفاقات و ماجراهائی بودم که خود به خود میلم به نوشتن چند برابر بود اما همه اش روی کاغذ بوده و پاکنویس کردنش اینجا زمان میخواد و حوصله ای زیاد که در خلق و خوی عجیب این روزهای من نیست .


تقریبا روزی یه بار یا دو روز یه بار اینجا سر میزدم و پیامهای دوستانمو میخوندم اما اونقدر فکرم مشغول و درگیر اتفاقات بود که نتونستم لطف دوستانمو جواب بدم امیدوارم حمل بر بی انصافی و بی خیالی نشده باشه .


چیزی که باعث شد امروز بیام اینجا بنویسم شنیدن یه خبر بد ، یه اتفاق خیلی بد برای عشق و عزیز یکی از دوستانم بود. هیچ کاری نمیتونم براش بکنم جز اینکه پا به پاش گریه کنم ، نگاش کنم و مراقبش باشم که کاری دست خودش نده ... روزگار بی رحمیه ،


 


اکنون تو با مرگ رفته ای


   و من اینجا تنها به این امید دم میزنم


   که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم .


   این زندگی من است


                                                                      " برای عزیزی که خیلی زود رفت"


 


یکشنبه 13 شهریور 90 , ساعت 3:0 صبح


آغوش تو گناه نیست


من در آغوش تو آرامش یافته ام


که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست


آغوش تو گناه نیست


من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام


که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست


آغوش تو گناه نیست


من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام


که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست


 پس امانم بده 


 که تا ابد در دل این زیبایی


 آرامش یابم


 


پ ن :



- تا به حال به سرنوشت غمگین یک پل فکر کردی...؟ فکر کن... تمام امروز کار من این بود. از پل که گذشتی دیگه هیچ وقت برات احساس و معنای لحظه ی اول یافتنشو نداره....


-چیزی نیست  که منو  سر ِ شوق بیاره جز تو ، که تو هم نیستی ....



یکشنبه 13 شهریور 90 , ساعت 2:0 صبح


قسمتهائی از شازده کوچولو که هر فرازش دنیائی از عشق را بیان می کند.....
 روباه گفت: -سلام.
شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شازده کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شازده کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شازده کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر.



اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شازده کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شازده کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -روی یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شازده کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شازده کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شازده کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شازده کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شازده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَ هستم.

پ ن :

- بی خوابی امشب هم با اتفاقات امروز و خیالش شیرینه .

- امشب به یاد اون روزهای دور رفتم سراغ شازده کوچولو .عجیب دوستش دارم .هر بار خوندنش و یا شنیدنش برام تازگی بار اولو داره اونم با صدای شاملو. الان دارم می شنومش

- برام هیچ حسی شبیه تو نیست ...... تو پایان جستجوی منی

- معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

- به همه دوستانی که شازده کوچولو رو دوست دارن.

سه شنبه 8 شهریور 90 , ساعت 5:25 عصر


دست بردار از این هیکل غم


که ز ویرانی خویش است آباد


دست بردار که تاریکم و سرد


چون فرو مرده چراغ از دم باد


دست بردار ز تو در عجبم


به در بسته چه می کوبی سر


نیست می دانی در خانه کسی


سر فرو می کوبی باز به در


زنده این گونه به غم


خفته ام در تابوت


حرف دارم در دل


می گزم لب به سکوت


دست بردار که گر خاموشم


با لبم هر نفسی فریاد است


به نظر هر شب و روزم سالی است


گر چه خود عمر به چشم باد است


رانده اندم همه از درگه خویش


پای پر آبله لب پر افسوس


می کشم پای بر این جاده پرت


می زنم گام بد این را عبوس


پای پر آبله دل پر اندوه


از هی می گذرم سر در خویش


می خزد هیکل من از دنبال


میدود سایه من پیشاپیش


می روم با ره خود


سر فرو چهره به هم


با کسم کاری نیست


سد چه بندی به رهم؟


دست بردار! چه سود آید بار


از چراغی که نه گرماش ونه نور؟


چه امید از دل تاریک کسی


که نهادندش سر زنده به گور؟


می روم یکه به راهی مطرود


که فرو رفته به آفاق سیاه


دست بردار ازین عابر مست


یک طرف شو منشین برسر راه




سه شنبه 1 شهریور 90 , ساعت 10:10 عصر

خدایا،ای پناه دل تنهای من ،ای همدم شب و غمهای من ،دریاب مرا....
چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو را که پشت همه موفقیت هایم پنهان شده بودی از یاد بُردم اما تو همیشه به یادم بودی چه روزهایی که سرمو تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من بود.
خدایا وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی خدایا تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی وقتی دوستام درد دلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از غصه های خودمه اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو حس کردم . وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش و نه شاد بودن واسه داشته هاش و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که باید مهربون هستی . پروردگارم دوستت دارم و به خاطر همه چیز ممنونم. خدایا برای داده هایت ،نداده هایت و گرفتنهایت شاکرم و سپاسگزار.
دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت راحکمت میدانم و تنهائی ام را به امید مهربانی و لطفت سر می کنم. مرا دریاب که بی تو و مرحمتت هیچم.




سه شنبه 25 مرداد 90 , ساعت 9:3 صبح

بگذار زمین روی زمین بند نباشد
حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

بگذار که ابلیس در این معرکه یکبار
مطرود ز درگاه خداوند نباشد

بگذار گناه هوس آدم و حوا
بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

مجنون به بیابان زد و... لیلا ولی ای کاش
این قصه همان قصه که گفتند نباشد

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت
آن وعده ی نادیده که دادند نباشد

یک بار تو در قصه ی پر پیچ و خم ما
آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

آشوب همان حس غریبی ست که دارم
وقتی که به لب های تو لبخند نباشد

در تک تک رگ های تنم عشق تو جاریست
در تک تک رگ های تو هر چند نباشد

من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر...
زنجیر نگاه تو که پابند نباشد...

وقتی که قرار است کنار تو نباشم
بگذار زمین روی زمین بند نباشد


"راضیه رجائی"



منبع



پ ن :


- این شعر زیبا رو امروز تو وب یکی از دوستانم خوندم . خیلی به دلم نشست . براش نوشتم که میخوام بذارمش تو وبلاگم . میدونم اونقدر بزرگواره که این اجازه رو میداد اما برای اینکه اجحافی نکرده باشم میخواستم آدرس وبلاگشو هم بنویسم ، برای این یکی اما مطمئن نبودم که اجازه دارم یا نه!!! اگه صادر شد میذارمش چون ارزش وقت گذاشتن واسه خوندن مطالبشو داره .


- منبع ذکر شده ، آدرس وبی هست که دوست خوب من شعر و ازش گرفته.


 


یکشنبه 23 مرداد 90 , ساعت 2:2 عصر

با سلامی گرم

 


با درودی پاک ، می آغازم این پیغام


روزگارت بی که با من بگذرد خوش باد


ای طلائی رنگ


ای ترا چشمان من دلتنگ


راستی من از کدامین راز با تو پرده بر گیرم


من که چونان کودکی دلباخته بازیچه اش را بی تو غمگینم


تو بدانی آسمان در دیدگانم نه ابری جز به رویای تو آکنده ، چه خواهی کرد ؟


قلبت آیا مهر با من هیچ خواهد داشت


چشمت آیا راست با من هیچ خواهد گفت


کاش با من مهربان بودی


ای طلائی رنگ


ای تو را چشمان من دلتنگ


زندگی را با ترنم های رنگین نگاهت بسته می بینم


با من آن رامشگران را آشتی فرمای


تکدرختی دور و تنها مانده ام ای باد کولی پای


با من از گلگشت زرین بهاران مژدگانی ده


من تو را بانوی قصر پر شکوه عشق خواهم کرد


ای طلائی رنگ


ای تو را چشمان من دلتنگ


عشق ما چون هیمه ای افسرده اما گرم


تا نیفسرده فروغی زیر خاکستر


انتظار کنده های خشکتر را می کشد بی تاب


یک نفس ای باد کولی پای


دامن پرچین و مهر افزای خود بگشای


تا که آنرا پر ز بار شعله های عشق گردانیم


من ستبر شانه هایم را به خرمن های آتش وام خواهم داد


ای طلائی رنگ


ای تو را چشمان من دلتنگ


من غرور بس گرانم را که بر نیلی غبار آسمانها می تکاند بال


چون شکسته پر عقابی پیر در حصار چشم هایت بندی لبخنده ای کردم


من نگاه مهربانم را که از اعماق قلبم ریشه می گیرد


شادمانه تا به صبح انتظارت می دوانم گرم


تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح آن دیدار


عشق من تا نامه ای دیگر خداحافظ ...


"فرهاد شیبانی"



لیست کل یادداشت های این وبلاگ